شهید همت در آخرین ساعتها دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۱ 12:52
برا سرکشی بچه ها به سنگرها سر میزد

داشتیم صبحونه می خوردیم

می دونستم چند روز است که چیزی نخورده

اونقدر ضعیف شده بود كه وقتی كنار سنگر ‌ایستاد ،‌ پاهاش می‌لرزید

بهش گفتم: حاجی جون ! بیا یه چیزی بخور

نگام كرد و گفت: خدا رزق دنیا رو روی من بسته

من دیگه از دنیا سهم غذا ندارم

این رو گفت و از سنگر رفت بیرون

ساعتی نگذشته بود که خبر شهادتش رو شنیدم

خاطره ای از زندگی شهید محمد ابراهیم همت


برچسب‌ها: شهید همت, ابراهیم همت, شهید ابراهیم همت, شهید اکبر زجاجی
نوشته شده توسط بتول زهرادوست  | لینک ثابت |